تبليغاتX
آخرین نشانه

آخرین نشانه

خاطراتی فقط برای خودم

نشد.
هیچ کوفتی نشد.
یعنی شد ولی اینقد کوچولو بود که با نشدنش خیلی فرق نمی کرد.
دیگه خودمم و خودم.
یه کم دیگه لازمه صبر کنم تا از یه چیزایی مطمئن بشم.اگه طاقتم طاق نشه.
خاک بر سر من اگه مطمئن بشم سر کار بودم.خاک.
خدا امروز و روزهای دیگه کجاست و کجا بوده !!!!!!!!؟؟؟؟
موندم کار من یه جاش میلنگه،خدا شوخیش گرفته ، یا اصلا حواسش نیست؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط امین  | 

چرا رفتم؟
راستش ديگه حس نوشتن نيست.دوست دارم حرف بزنم تا بنويسم.
البته بيشتر وقتها هم كسي نيست .
هست ولي اون طوري كه من ميخوام نيست.
هست ولي ميترسي كه ناراحت بشه.
چه فايده كاري كه از دستش بر نمياد.
بعضي غمها نصفش هم به اندازه ي همشه پس بهتره آدم واسه خودش نگه داره.
هر روز مثل ديروز ميگذره.
چاره اي نيست جز اينكه خودت رو آروم و شاد نشون بدي تا حداقل از دست نصيحتهاي بي پايان و دلسوزيهاي احمقانه اين و اون در امان بموني.
منتظرم.به روز شماري افتاده انتظارم.به زودي ميرسه به ساعت شماري و ...

خدا كنه اتفاقي كه قراره بيفته بيافته
روز واقعه
عظيم  باشه.خيلي خيلي خيلي.
اين اسميه كه من روي اون روز كه نزديك هم هست گذاشتم.
برام مهم نيست كه چقدر احمقانه به نظر ميرسه.اصلا مهم نيست.
چون اگه بشه همه چيزم دگرگون ميشه.
مثل پرنده اي كه بعد از يه مدت طولاني بالهاش رو باز كنن و بهش بگن بپر.
پروازي در كمال ناباوري.
لذتي كه مدتها توي حالتي خواهي بود كه نمي دوني روياست يا واقعيت.
شايد اون وقت باز برگشتم و نوشتم.شايد.
تا اون وقت همچنان از رفتگانم بدانيد.
دعا كنيد برام "واقعه" ،نزديك،نيكو و عظيم باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط امین  | 

میروم جایز نیست.

من رفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط امین  |